close
تبلیغات در اینترنت
گوشت؟؟؟؟؟؟!!!!
loading...

شروع احساس

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد و گفت: پونصد تومان! این فقط آشغال گوشت میشه مادر جان...پیرزن یه فکری کرد و گفت: بده مادر... اشکالی نداره... ممنون...قصاب آشغال گوشت‌های اون آقا رو کند و گذاشت برای اون خانم...اون آقای جوان که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد رو به خانم پیر کرد و گفت: مادر جان اینارو واسه سگتون می‌خواین؟خانم پیر رنگش پرید و سرخ و سفید شد و با صدای لرزان نگاهی به اون آقا کرد و گفت: سگ؟!!!آقای جوان گفت: بله... آخه سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز میخوره... سگ شما…

گوشت؟؟؟؟؟؟!!!!

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد و گفت: پونصد تومان! این فقط آشغال گوشت میشه مادر جان...

پیرزن یه فکری کرد و گفت: بده مادر... اشکالی نداره... ممنون...

قصاب آشغال گوشت‌های اون آقا رو کند و گذاشت برای اون خانم...

اون آقای جوان که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد رو به خانم پیر کرد و گفت: مادر جان اینارو واسه سگتون می‌خواین؟

خانم پیر رنگش پرید و سرخ و سفید شد و با صدای لرزان نگاهی به اون آقا کرد و گفت: سگ؟!!!

آقای جوان گفت: بله... آخه سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز میخوره... سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟!!

خانم پیر با بغض و خجالت گفت: میخوره دیگه مادر... شکم گرسنه سنگم میخوره...

آقای جوان گفت: نژادش چیه مادر؟

خانم پیر گفت: بهش میگن توله سگ دو پا... اینا رو برای بچه‌هام میخوام اّبگوشت بار بذارم خیلی وقته گوشت نخوردن!

با شنیدن این جمله اون جوون رنگش عوض شد... یه تیکه از گوشت های فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشت های اون خانم پیر...

خانم پیر بهش گفت: شما مگه اینارو برای سگتون نگرفته بودین؟

جوون گفت: چرا مادر...

خانم پیر گفت: بچه های من غذای سگ نمیخورن مادر...
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و آشغال گوشت هاش رو برداشت و رفت...

درباره داستان , آموزنده ,
فرانک بازديد : 92 دوشنبه 23 مرداد 1391 زمان : 17:23 نظرات ()
مطالب مرتبط
ارسال نظر براي اين مطلب
اين نظر توسط قاصدک در تاريخ 1391/5/29 و 6:19 دقيقه ارسال شده است

هوش کنید مست را

آب زنید دست را

سجده کنید هست را

عید سعید میرسد

عفو کنید بنده را

ارج نهید زنده را

یاد کنید رفته را

عید سعید میرسد



عید سعید فطر

بر شما و خانواده محترم مبارک

اين نظر توسط محمد در تاريخ 1391/5/28 و 17:43 دقيقه ارسال شده است

سبز باش همچو بهار
و چو گندمزار با دست نوازش هایم
مخملی شو
عشوه کن
و به فردا ننگر
که خواهد شد جانت به تنور
....شکلک

اين نظر توسط قاصدک در تاريخ 1391/5/25 و 2:08 دقيقه ارسال شده است

مي خواهم برگردم به روزهاي كودكي آن زمان ها كه : پدر تنها قهرمان بود .

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه ميشد

بالاترين نــقطه ى زمين، شــانه هاي پـدر بــود ...

بدتـرين دشمنانم، خواهر و برادر هاي خودم بودند .

تنــها دردم، زانو هاي زخمـي ام بودند.

تنـها چيزي كه ميشكست، اسباب بـازيهايم بـود

و معناي خداحافـظ، تا فردا بود...!

اين نظر توسط الناز در تاريخ 1391/5/24 و 10:14 دقيقه ارسال شده است

خيلي داستان قشنگي بود نميدونستم جووناهم ازاين كارابلدن

اين نظر توسط قاصدک در تاريخ 1391/5/24 و 0:43 دقيقه ارسال شده است

چقدر سخت است


همرنگ جماعت شدن


وقتی جماعت خودش


هزار رنگ است . . .

اين نظر توسط سادات در تاريخ 1391/5/23 و 17:40 دقيقه ارسال شده است

الهي بگردم، دلم سوخت.....شکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبليغات
  • فروشگاه اينترنتی
  • لينک دوستان

    نظرسنجي
    از کدوم قسمت وبلاگ رضایت بیشتری دارید؟




    این وبلاگ چقدر تونسته رضایت شما رو جلب کنه؟





    کدهاي اختصاصي

    کد متحرک کردن عنوان وب

    كد تغيير شكل موس

    کد آهنگ فرزاد فرزین
    برو برو

    خرید و فروش خودرو تبلیغاتقالب بلاگفا