close
تبلیغات در اینترنت
عاشقانه
loading...

شروع احساس

عاشقانه

* داستان واقعی به نقل از "سروش صحت"

 یک داستان واقعی به نقل از "سروش صحت" بازیگر ، نویسنده و کارگردان توانمند
ایران صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر
می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم.
راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است
که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است
بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده
ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت
بخش می کند. ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه
راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او
گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم
و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را
انتخاب می کرد. چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه
ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم»

بقیه در ادامه مطلب...

فرانک بازديد : 76 پنجشنبه 30 شهريور 1391 زمان : 10:36 نظرات ()

داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند

پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

زوج عاشق

بقیه در ادامه مطلب...

فرانک بازديد : 114 یکشنبه 25 تير 1391 زمان : 15:5 نظرات ()

تنها راه رسیدن...

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست...

بقیه در ادامه مطلب...

فرانک بازديد : 92 یکشنبه 21 خرداد 1391 زمان : 12:33 نظرات ()

پیرمرد عاشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.

 

پیر مرد عاشق

 

بقیه در ادامه مطلب...

فرانک بازديد : 132 یکشنبه 14 خرداد 1391 زمان : 11:31 نظرات ()

داستان عاشقانه زيبا

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا
فرانک بازديد : 129 پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 زمان : 11:57 نظرات ()
تبليغات
  • فروشگاه اينترنتی
  • لينک دوستان

    نظرسنجي
    از کدوم قسمت وبلاگ رضایت بیشتری دارید؟




    این وبلاگ چقدر تونسته رضایت شما رو جلب کنه؟





    کدهاي اختصاصي

    کد متحرک کردن عنوان وب

    كد تغيير شكل موس

    کد آهنگ فرزاد فرزین
    برو برو

    خرید و فروش خودرو تبلیغاتقالب بلاگفا